لعنت بر بغض

خندیدن خوب است

قهقهه عالی است

گریه.........آدم را آرام میکند

اما..............

لعنت بر بغض

تنهایی

 امروز به " آنهایی" می اندیشم که

  روی شانه هایم گریه کردند

  و نوبت "من" که شد

  دیگر نبودند.........

عشق

عشق                                      بيداد    من

باختن                  يعني                    لحظه                 عشق

جان                          سرزمين             يعني                        يعني

زندگي                                 پاک من عشق                               ليلي و

قمار                                                                                    مجنون

در                              عشق يعني ...           شدن

ساختن                                                                               عشق

دل                                                                                   يعني

كلبه                                                                        وامق و

يعني                                                                   عذرا

عشق                                                           شدن

  من                                                عشق

 فرداي                                يعني

  كودك                        مسجد

  يعني             الاقصي

عشق  من

عشق

راستی دوس جونام این پست مال وب زیره کپی برداری با ذکر منبع!!!!!!!!!!

Love Boy

دلم برایت تنگ شده



 دوباره دلم برایت تنگ شده است ، دوباره دلم هوای تو را کرده است.

دلم میخواهد همیشه در کنارم باشی و من نیز برایت از عشق بگویم.

بگویم که خیلی برایم عزیزی ، برایم بهترینی.

دلم تنگ است و تو نیستی ، باید با این دلتنگی بسازم و بسوزم.

 
دلم تنگ است برای راه رفتن در کنارت ، دست گذاشتن در دستانت ، نگاه به آن چشمهای زیبایت.

 
فاصله بین من و تو غوغا می کند و این قلب را دلتنگتر می کند.
 
کاش در کنارم بودی ، خیلی دلم گرفته است.
 
وقتی دلم تنگ می شود در گوشه ای مینشینم و به یاد آن لحظه که در کنارمی اشک میریزم.

 
کاش همیشه در کنارم بودی و حتی یک لحظه نیز از من دور نمیشدی.

 
این دل بدجور بهانه تو را میگیرد ، نمی دانم چگونه با این دل بهانه گیرم بسازم!

 
دلم هوایت را کرده است ، تک تک ثانیه ها را میشمارد تا لحظه دیدار فرا رسد.

 
لحظه ای که همیشه برایم زیباترین لحظه زندگی ام بوده است.

دارم ازت دور میشم...............

دارم از تو دور می شم

 

داره تنها می شه قلبم

 

می دونم نبودن تو

 

جونمو می گیره کم کم

 

چیزی از تنم نمونده

 

بعد دل شکستن تو

 

یه اتاق ساکت و سرد

 

منو فکر رفتن تو

 

منو فکر رفتن تو

 

دوست دارم

 

دوست دارم هنوز عشق منی

 

می دونم منو از یاد می بری

 

بهونه ی نفس کشیدنم تویی

 

دوست دارم

 

تو قلب من فقط تویی

 

 


 

دوست دارم


 

دوست دارم هنوز عشق منی

 

می دونم منو از یاد می بری 

 

 بهونه ی نفس کشیدنم تویی

 

دوست دارم

 

تو قلب من فقط تویی

 

 

 

 

دارم از یاد تو می رم


 

بی تو هر لحظه می میرم

 

ته زندگیم همین جاست

 

 بدون اینو که می میرم

 

میگم عاشق تو هستم

 

بی تو آروم نمی کیرم

دوست دارم


 

دوست دارم هنوز عشق منی

 

می دونم منو از یاد می بری

 

بهونه ی نفس کشیدنم تویی

 

دوست دارم

 

تو قلب من فقط تویی

 

 

 

 دوست دارم

 

 دوست دارم هنوز عشق منی

 

می دونم منو از یاد می بری 

 

 بهونه ی نفس کشیدنم تویی

 

دوست دارم

 

تو قلب من فقط تویی

 

 دارم از تو دور می شم

 

 داره تنها می شه قلبم

 

  می دونم نبودن تو

 

 جونمو می گیره کم کم

 

چیزی از تنم نمونده

 

بعد دل شکستن تو

 

یه اتاق ساکت و سرد

 

منو فکر رفتن تو

 

منو فکر رفتن تو

 

 

 دوست دارم

 


 

دوست دارم هنوز عشق منی

 

می دونم منو از یاد می بری

 

بهونه ی نفس کشیدنم تویی

 

دوست دارم

 

تو قلب من فقط تویی

 

دوست دارم

 

 دوست دارم هنوز عشق منی

 

 می دونم منو از یاد می بری

 

بهونه ی نفس کشیدنم تویی

 

دوست دارم

 

تو قلب من فقط تویی

 

چه دنیای عجیبیه

[تصویر: _022.jpg]

چه دنیای عجیبیه ، اینکه دلم تورو میخواد

دل تو با کس دیگس ، دوست نداره منو زیاد

یکی تو زندگیته و و ، بودن من اضافی ام

گاهی میپرسی حالمو ،همین که باشم کافیه

فرض کن که هیچکس اسممو کنار اسمت نیاورد

فرض کن که تو این بازی یکی نفهمیدو اون یکی برد

بد نیست اگه فکر منو بیرون بریزی از سرت

شاید میخوای بهم بگی دیگه نیام دورو برت

خیلی چیزا هست که دیگه نیمه تموم مونده حالا

خیلی چیزارو نمیشه بهش بگی یه اشتباه

فرض کن که هیچوقت منو تو هیچ جای دنیا ما نشد

فرض کن که هیچ صبحی چشام تو چشمای تو وا نشد

کم کم واسه ترانه ها ت واسه تموم لحظه هات

به فکر قافیه های تازه باشی بد نیست

پس میکشم پامو از این مثلث

قلب تو راه قلبمو بلد نیست

عشق غم انگیز

ماجرای واقعی یک عشق غم انگیز

ماجرای این داستان کاملا واقعیه و درسال ۸۰اتفاق افتاده منتهی اسامی رو

تغییردادم .این ماجرای واقعی یک عشق است که بدلیل کم توجهی و تعیین

معیارهای غلط باپیشمانی همراه شد.ماجرایی که شاید هیچ وقت از ذهن بازیگران

آن پاک نشود…

درادامه این مطلب داستان این ماجرا اینگونه شرح داده میشود که :اصلا حوصله
 
نداشتم ازتختخواب بیرون بیام مادرم ازآشپزخونه هی داد میزد فرخنده فرخنده بلند
 
شو دختر دیرت شدآآآآ…

چندروز بود همه اش خوابش رو میدیدم شده بود نقش اول تمام خوابهای من. اسمش

حمید بود چند سال ازمن بزرگتر بود دریک ماجرای کاملا اتفاقی در یک تالارگفتگو

باهاش آشنا شده بودم نه اینکه من دختر جلفی باشم نه اتفاقا خانواه مذهبی دارم و

خودم هم آدم مقیدی هستم …منتهی نوع شغل من در دانشگاه ایجاب میکرد

ساعتهای زیادی رو پای کامپیوتر و اینترنت بشینم برای همین بود که بامعرفی یکی از

دوستانم با یک سایت گروهی آشنا شدم سایت مفیدی بود تالار گفتگو هم داشت

بحث های جالبی میشد به این بحث ها علاقه داشتم و سعی میکردم نقش فعالی

در مباحث روزانه داشته باشم .

حمید اطلاعات خوبی داشت همیشه مورد توجه بقیه قرار میگرفت انگار جواب همه

سوالات رو داشت نمیدونم ازکجا میاورد اما انصافا بدون فوت وقت جواب خیلی ها رو

میداد .ازش خوشم میومد ولی بخودم اجازه نمیدادم این علاقه رو بروز بدم میترسیدم

تصورغلطی پیش بیاره برای همین همیشه باهاش کلنجار میرفتم بااینکار قصد داشتم

اول اطلاعات بیشتری ازش بدست بیارم دوم اینکه بقیه فکرکنن ازش خوشم نمیاد.این

بحث ها یکسالی بود مارو بخودش مشغول کرده بود از مسایل اجتماعی و خانوادگی

گرفته تا مسایل دینی و سیاسی همه چیز توی سبد بحث های ما پیدا میشد به قول

بعضی ها از شیرمرغ تا جون آدمی زاد …

این بحث ها توجه حمید رو هم به من جلب کرده بود خودش که میگفت اوایلش فقط

به چشم خواهری به من نگاه میکرد اما بعدا این رابطه به یک ارتباط تنگاتنگ مبدل

شد. چند ماه قبل بخاطر یک مسئله مجبور شدم کسی رو بهش در دانشگاه معرفی

کنم همین باعث شد ایمیلمون رو باهم رد و بدل کنیم این اولین جرقه ارتباط من و

حمید بود.حمید مطالب خوبی برام ارسال میکرد و کوچکترین تصوری از مطالبی که

برای هم ارسال میکردیم برامون بوجود نمیآورد اما یک روز باتعجب یک داستان

عاشقانه برام فرستاد .تعجب کردم گفتم شاید اشتباه کرده ولی فرداش یه ایمیل

دیگه برام فرستاد که نظرت درباره ایمیل قبلی چی بود؟من که بهم برخورده بود باهاش

تند شدم وجواب بدی بهش دادم ولی اون برام توضیح مفصلی ارسال کرد .متقاعد

نشدم ولی ترجیح دادم که به روی خودم نیارم.یه روز یه ایمیلی فرستاد که منو وادار

به فکرکردن کرد. باخوندن این مطلب ازخودم خجالت کشیدم و بعضی از رفتارهام

جلوی چشمم رژه میرفتن و عصابم رو داغون میکردن.براش نامه ای نوشتم و ازش

عذرخواهی کردم وسعی کردم یجوری ازدلش دربیارم ولی این نامه کاردستم داد چون

حمید پشت بندش ازم خواستگاری کرد.دهنم بازمونده بود این پسره چی درمورد من

فکرکرده ؟نه سن و سالمون به هم میخوره نه شرایط اجتماعی خانواده هامون اون

تازه دانشجو بود و من داشتم فوق لیسانسمو میگرفتم خلاصه کلی باهم تفاوت

داشتیم ولی حقیقتش توی دلم علاقه خالصانه ای رو لمس میکردم که همه اینا رو

نادیده میگرفت .کم کم کار به تلفن کشیدو حمید دست بردار نبود ازم میخواست که

جوابش رو بدم ومن بخودم اجازه نمیدادم اینکاررو بکنم چون واقعا تفاوتهای فاحشی

داشتیم .چند ماه بودکه گیرداده بود بیاد باخانواده صحبت کنه ولی من میترسیدم

سرخورده بشم برای همین باغرور اجازه نمیدادم حرفش رو ادامه بده ….تااینکه بایکی

از دوستانم مشورت کردم واون بهم گفت :یکبار بگذار بیاد وخودش وضعیت خانواده

شمارو ببینه شاید خودش منصرف بشه اگرهم نشد جوابش رو بده خب بگو که

نمیتونی باهاش زندگی کنی.ولی واقعیت این نبود ته دلم عالم دیگه ای بپا بود که

غرورم اجازه نمیداد زیرپام بگذارمش…

بلاخره دلم رو زدم به دریا و یه روز ازش خواستم از تهران بیاد مشهد تا باهم صحبت

کنیم و امروز همون روزه اصلا نای تکون خوردن از جام رو ندارم.همین فکرا رو میکردم

که چشمم رو گردوندم به سمت ساعت دیواری اتاق خوابم …وای خدای من ساعت ۸

شد من هنوز اینجام …بلند شدم و سریع مانتو وچادر رو پوشیدم و راه افتادم به سمت

دانشگاه مادرم هرچی داد میزد که دختر بیا صبحونه آمده کردم انگار نه انگارتامحل

کارم دردانشگاه فاصله نیم ساعته ای بود که باماشین خودم کمتر از ۵دقیقه اون رو

طی میکردم .سریع ماشین رو پارک کردم و رفتم سمت اتاقم اونجا رو مرتب کردم و به

آقا رحیم گفتم بره چندتا شاخه گل مریم برام بخره تا اتاقم خوش عطر بشه .

ساعت داشت ۱۰میشد دل توی دلم نبود رفتم سراغ آبسردکن توی راهرو و یه لیوان

آب پرکردم وسرکشیدم .همینطور که داشتم میخوردم دور زدم به سمت اتاقم که

برگردم دیدم یک جوان جلوی اتاقم داره سرک میکشه .رفتم نزدیک و گفتم بفرمائید ؟

گفت :سلام خانم ببخشید باخانم…کارداشتم گفتم خودمم .یک دفعه نگاهمون به هم

تلاقی پیداکردوعین آدمهای خشک شده به هم نگاه کردیم من زیرلب گفتم :حمیداقا؟

و همزمان اونم زیرلب گفت:فرخنده خانم؟نمیخواستم متوجه دستپاچگیم بشه خودمو

سر یعجمع وجورکردم وگفتم:بله وبادست اشاره کردم به طرف اتاق که

بفرمائید.پسرخوبی به نظر میرسید به دلم نشسته بود ولی نباید متوجه میشد که

بهش علاقمند هستم ممکن بود سوارم بشه و ازاین علاقه به نفع خودش استفاده

کنه .اون روز کلی حرف زدیم واون ازمن گله میکرد که چرا این همه مدت اجازه نداده

بیام به خواستگاریش ومن هم هی توجیه میکردم .ازحرفای حمید فهمیدم که اون

پسربزرگ خانواده است و پدرش رو ازدست داده از۱۴سالگی مجبوربوده هم کار کنه

هم درس بخونه دوتا خواهر کوچیکتر از خودش هم داشت که خرج اونها رو هم

میداد .خواهرش قراربود چند ماه بعد ازدواج کنه برای همین حمید باید سخت

کارمیکرد تا بتونه جهیزیه خواهرش رو جور کنه برای همین علاوه برشیفت روز

درکارخونه شبها هم دریک کارگاه طلاسازی کار میکرد .شب بیداریهاش پای چشماش

گود انداخته بود واستخونهای گونه اش بیرون زده بود معلوم بود سختی زیادی رو داره

تحمل میکنه حقا بهش میبالیدم که یک تنه داره بار مادروخواهرها و درس و مشق

خودش رو بدوش میکشه و زیر این بار سنگین خم به ابرو نمیاره …دونستن اینها علاوه

براینکه منو بابت رفتارگذشته ام پیش حمید شرمنده میکرد علاقه ام رو بهش

دوچندان کرده بود.نزدیکهای ساعت ۱۲بود که حرفامون تموم شد حمید بایدبرمیگشت

ترمینال تا مجبور نشه یک روز دیگه هم مرخصی بگیره .بعداز خداحافظی وقتی به

قامت خمیده اش و نگاهش که ازاون آتیش شعله میکشید نگاه میکردم غم عجیبی

قلبم رو میفشرد.دیگه طاقت نداشتم برای همین سریع خداحافظی کردم و برگشتم

داخل اتاق و در رو از پشت قفل کردم و ازپنجره قدمهای سنگین حمید رو نگاه میکردم

و اشک ازگوشه چشمم جاری میشد بدون اینکه علتش رو بدونم ، انگار نمیخواست

مشهد رو رها کنه بالهای این پرنده باخاک مشهد سنگین شده بود .برای آخرین بار

برگشت و یه نگاه کوتاهی کردو راهش رو ادامه داد .قرار شده بود حمید بره و این بار

با مادر وخواهرش بیاد تا حرفای رسمی بین اونا و پدرو مادر من رد وبدل بشه .

چندروزی بود ازش خبری نبودکلافه شده بودم هی به گوشی موبایلم نگاه میکردم

ببینم تماس پاسخ داده نشده ای وجود نداره ؟ولی خبری نبود که نبود .سه روز…پنچ

روز…یکهفته …دوهفته …نخیرخبری نبود که نبود ازش کفری شده بودم هرچی بدو

بیراه بود نثار حمیدو هرچی مرده میکردم که اینقدر هم مگه آدم میتونه پست باشه؟

نه به اون همه اصرارش ونه به این همه بی تفاوتی میترسیدم پشیمون شده باشه و

آبروی من جلوی دوست وهمکارو خانواده بره .همینطوری هم نمیتونستم نگاه

سنگینشون رو روی خودم تحمل کنم .توی همین افکار بودم که تلفن زنگ خورد پریدم

بالا درسته تلفنه بود که داشت زنگ میخورد نگاه کردم دیدم ازتهرانه همون شماره ای

که حمید باهاش زنگ میزد.گفتم باید حالشو بگیرم. برای همین قطعش کردم .به

دقیقه نکشید که دوباره زنگ زد ومن دوباره قطع کردم.اینکار چندبار تکرار

شد.نمیخواستم جوابش رو بدم خیلی ازش دلخوربودم .نامرد پست فطرت منو به

بازیچه خودش کرده …گوشی رو برداشتم تااگه اینبار زنگ زد هرچی توی دلم هست

خالی کنم روی سرش .تازنگ زدمن دکمه OK رو زدم خواستم بگم :بروگمشوهمون

جایی که تاحالا بودی…تاگفتم:برو…صدای یک زن اومد که

میگفت :الو…الو…

تعجب کردم وجواب دادم :بفرمائید.

-ببخشید فرخنده خانم ؟

-بله خودم هستم !شما؟

- من ریحانه هستم خواهر حمید

آب دهنمو فرو بردم وگفتم :-بله سلام بفرمائید.

-راستش….

چند دقیقه ای برام حرف زد نمیدونم کی روی پاهام بلند شده بودم و خودم خبر

نداشتم تمام بدنم خشک شده بود.چیزهایی که شنیده بودم رو باور نمیکردم مگه

میشه آخه؟ حتما دروغه حتما منو میخوان بازی بدن گوشی توی کنار گوشم

سنگینی میکرد آروم آوردمش پائین وحرفای ریحانه رو دوباره مرورشون کردم….

آره حمید اون روز بعد از خداحافظی بامن به ترمینال میره تابرگرده تهران توی راه

اتوبوس تصادف میکنه وحمید پرمیکشه به اسمون حمید حالا شده بود یه کبوتر توی

حرم امام رضا(ع) ومن دوباره شرمنده اون و قضاوتهای نابجام .

خواهرش میگفت :تمام ماجراهای بین خودش و من رو دردفترخاطراتش نوشته بود

وآخرین بارهم ازتصمیمش برای اومدن به مشهد نوشته بود وعلتش ..حمید نوشته

بود :

امام رضا سلام

ممنونم که منو قابل دونستی و میخای با این وصلت زائرهمیشگیت کنی منو …

اقاجون قول میدم کبوتر حرمت بشم و روی سرزائرات پربگیرم با بالهای خودم روی

سرشون سایه بندازم تا ناراحت نشن …

ریحانه میگفت :این سفراولین وآخرین سفرحمیدبه مشهد بود…

حرفاش داشت داغونم میکرد.انگار سرم سنگین شده بود.وقتی سرمو بلند کردم دیدم

روبروی پنجره فولادم شعاع نگاهم رو دوختم به حرم و اشک همینجوری ازچشمام

جاری میشد کمی بالاتر که نگاه کردم یه کبوتر بالای سرم داشت میچرخید…

مرگ من نزدیک است

جنگل سرخ خزان

در پي مرگ جهان

بادها در پيشند

لبها به صدا در آمد

مرگ من نزديک است

خوشحال دمي نيست شوم

نه با زمين اسير و ...

خنداش مهو شودو

لرزشي بر خاکش

دير زمانيست در خاکم

آتشي هست از آن در باکم

چگونه اينچنين تاب آرم

عمريست داز

ريشه هايم قطور در جنگ با ستم کارانم

خسته از ظلم خسته از باد

کي زمانيست که من طوفانم

ويران کنم هر چه درد آرانم

گاهيست به خوابي ژرف مي آرامم

در سکوتي دل انگيز من بيدام

خوشحال از آن همه رويا

به شادي بسوي هم قطارانم

نگاهم به تن سرد و زشت و زمخت

اندوهي بر دل

سنگين شود اين دستانم

به زمين مي کوبم

چي کردي با عزيزانم

شعر عاشقانه(1)

اگه مي خواي فراموشم کني تو بذار دوباره من ببينمت

واسه ي آخرين بار توي آغوش بذار بگيرمت

اگه هنوزم مي شنوي تو اين صدا رو

بيا بر گرد و ببين اين قلب ما رو

که ديگه غبار غم رو دل نشسته

بيا پاک کن اين همه گرد و غبارو

کوچه بي تو بي عبوره کوچه چه سوتو کوره

کوچه بي تو بي عبوره اين کوچه چه سوتو کوره

يادته گفتي چقدر غمگين مي خوني تو بزن شاد بزن تو هم ميتوني

حالا اين جا غمو با شادي ميخونم تا بگم بي تو من نه شاد نميمونم

کوچه بي تو بي عبوره کوچه چه سوتو کوره

کوچه بي تو بي عبوره اين کوچه چه سوتو کوره

 

من وتو

نشود فاش کسی انچه میان منو توست
 

تا اشارات نظر نامه رسان منو توست


گوش کن با لب خاموش سخن میگویم


پاسخم گو به نگاهی که زبان منو توست


روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید


حالیا چشم جهانی نگران منو توست


گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید


همه جا زمزمه ی عشق نهان منو توست


اینهمه قصه ی فردوس و قضای بهشت


گفتوگویی و خیالی ز جهان منو توست


نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل


هر کجا نامه ی عشق است نشان منو توست


سایه از اتشکده ی ماست فروغ مه و مهر


وه از این اتش روشن که به جای منو توست